![]() |
![]() |
|
| تو نمی دونی عزیزم حال روزگار مارو... |
|
این وبلاگ منو فقط می بره به گذشته های کودکانمون که بعضاً شیرین هم بود ... با وجود ِ تلخی های عجیب غریبش اما دوست داشتنی هم بود ... . بی خود نیست که اسمش "دلتنگیه" اینقدر تنگت می کنه که احساس می کنی جا برای قلب و کلیه و ستون فقرات و این جور بازی ها دیگه نداری ... احساس می کنی که همه چیتو داری بالا میاری احساس می کنی که شُش هات قدر یه نقطه ی کوری شدن که هیچ نفسی توانایی گذشتن از توش رو نداره چه برسه به موندن ، چه برسه به احیا کردن ِ تمام ِ بدن ... مثل یه جور ساکشن ِ کُشنده می مونه .. انگار همه ی هوای بدنت داره تخلیه میشه و همه ی آبش داره خشک ، انگار همه چیز قدر یه نقطه میشه و تو فقط تئاتری هستی از چیزی که بودی ... انگار که همه چیز از درونت از بین می ره و حتی تصویری نمی مونه به جا که بتونی دلت رو به اون خوش کنی و زندگی همینه ... می گذره آزار میده و گاهی به اندازه ی لحظه ای می خندونه و نهایت ، تورو تبدیل به یه نقطه ی دلتنگی می کنه که هیچ چیز ِ دیگه ای باهاش نیست جز همون دلتنگی زمان می گذره زمان غرقمون می کنه زمان می کُشتمون و ما هنوز دلتنگ می مونیم و در اوج دلتنگی هامون هم می میریم زندگی یعنی همین یعنی دلتنگی یعنی محدودیت یعنی نشدن یعنی نباید ! . الهه |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 12:52 توسط shell2 |
|
|
مثل سرگیجه ی مبهم گذشت .. تا این سرگیجه آروم بگیره ، خودش سال ها طول می کشه ..
سکوت ، سکوت میاره و سرما ، سرما
. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم خرداد 1390ساعت 17:18 توسط shell2 |
|
|
خیلی وقتا پیش میاد که همه چی تموم میشه
بعضی وقتا پیش میاد که یه چی شروع میشه و ما .... و من .... میون این خیلی ها و بعضی ها .... به حال خودم واگذاشته شدم همین. نه ! فقط همین نیست....نمیشه گفت "نمی دانم که هستم من...تو با خود آشنایم کن" |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم خرداد 1389ساعت 17:20 توسط shell2 |
|
|
ای کاش می توانستم خون خود را قطره قطره قطره بگریم تا ...... نه...نمی خواهم باورم کنند...بگذار نکنند.بگذار در نفهمی خودشان بمانند ،بگذار بمیرند... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم دی 1388ساعت 11:20 توسط shell2 |
|
|
رفتن به قبرستان و سرزدن به مزار عزیزی که به او عشق ورزیده ایم،تجربهء عجیبی است.تجربه ای که ابتدا با گردشی آرام و از سر بی خیالی آغاز می گردد،تقریبا خمارآلود،تا آنجا که دیگر برداشتن قدمی به جلو ممکن نیست و سنگ قبر،چون مانعی غیرقابل عبور،در مسیرمان قرار می گیرد.برای ملاقات کسی،خود را آماده کرده بودیم ولی اثری از هیچ کس نیست،حتی هیچ چیز؛گویی زمین همیشه سطح همواری بوده و ماییم که با سر به هوایی خود به سمت دیگر آن دست یافته ایم.روبروی آرامگاه پدرم،مثل ته کوچه ای بن بست،دیواری مقابل خود احساس می کنم. فقط می بایست قلبم را به آن سو پرتاب کنم،مثل بچه ها که غالبا دیوار ناآشنا را بیشتر دوست دارند،چون با پرتاب توپ به آن طرف دیوار،وقتی به دنبالش تا درون باغی ناشناس می دوند،طعم معجون عجیبی از لذت و دل شوره را احساس می کنند.نمی دانم قلبی که از فراسوی قبری،بالاتر از آسمان پرتاب کرده ام،روی کدامین سنگ فرش می افتد.فقط می دانم که حرکت بی موردی نیست،چون لحظاتی بعد،لبریز از شعف باز خواهد گشت.شاد و جوان،چون قلب یک گنجشک که تازه چشم به گیتی گشوده است.
............................. یک تخت از پرتو نور، یک صندلی از سکوت، یک میز چوبی از امید، همین و بس؛ این اتاقکی است که روح، مستاجر آن است. ............................. یا من فی الممات قدرته یا من فی القبور عبرته یا من فی القیامه ملکه یا من فی الحساب هیبته . . ............................. قبرستان....جایی که دیگه هیچ "من"ی وجود نداره، و فقط یک "من" قدرت نمایی میکنه. ............ هیچ وقت چهرهء به آرامش رسیده ات رو فراموش نمی کنم.......هیچ وقت.... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 20:16 توسط shell2 |
|
|
( البته من همشو قبول ندارم ولی بعضی هاشو واقعا قبول دارم) # عشق ، نگاه کردن به یکدیگر نیست ، با هم نگاه کردن به یک جهت است! # دوست داشتن یعنی از ته دل تحسین کردن ، تحسین کردن یعنی با تمام وجود دوست داشتن. # راه دوست داشتن هر چیز می تواند این باشد که تصور کنی شاید از بین برود.... # هیچ گاه چه گونه پرستیدن را ندانستم تا اینکه چه گونه دوست داشتن را دانستم. # وقتی بخواهید کسی شاد باشد ، یعنی دوستش دارید ، حتی اگر شادی او به این معنا باشد که شما در آن سهمی نداشته باشید. # عشق یعنی اینکه هیچ گاه مجبور نشوی بگویی: متاسفم. # عشق به معنای پیدا کردن یک فرد کامل نیست ، عشق می تواند شناخت تقریبا کامل یک فرد عادی نسبت به انسان های دیگر باشد. # هیچ گاه به اندازه ی وقتی که عشقی را از دست می دهیم، غمگین نمی شویم. # اهمیت ندادن به توجه دیگری ، رد کردن هدیه ایست که برایت می آورد # این عشق است اگر تمامی آنچه به شما داده می شود ، بپذیرید ولی انتظاری نداشته باشید. # کسی که هیچ کس را دوست ندارد بسیار بدبخت تر است از کسی که هیچ کس او را دوست ندارد. # مقدار عشقی که به دست می آوری برابر است با آن مقدار که اجازه می دهی به سویت بیاید. # عشق واقعی یعنی اینکه اشتباهات دیگری را بدانی و به خاطر همان ها ، بیشتر دوستش داشته باشی. # صمیمیت یعنی شما روی بدتان را نشان بدهید و هنوز دوستتان داشته باشند. # عشق یعنی شناختن خود در دیگران، و شاد بودن در فهمیدن ِ آن. # عشق مانند جیوه ایست که در دست داری.اگر انگشتانت را باز نگه داری در دستت باقی می ماند ، اگر دستت را جمع کنی، به بیرون می ریزد # چه کسی می گوید عشق زنده نیست ؟ شاید ما زنده نبوده ایم. # البته این وسط یه دکتره می گه : عشق توهم ذهنیست که با ازدواج معالجه میشود :D خوشم نیومد از حرفش. # بهتر این است که عاشق شده باشی و از دست داده باشی تا اینکه هیچ وقت عاشق نشده باشی. # تنها حالت عشق این است که بی چون و چرا عاشق شده باشی. # هیچ کس تا کنون ، " آن طور که خواسته " مورد محبت دیگری واقع نشده است. # عشق دقیقا یک حس نیست . احساسات به راحتی می گذرند و تغییر می کنند.یا کمرنگ میشوند اما عشق واقعی ، عمل خواستن است برای ادامه دادن ، به ر غم یا علی رغم همه چیز. # عاشق شدن مانند خشک شدن با صاعقه است # عشق همه چیز است.به همین دلیل مردم نسبت به آن بدبین هستند.چیزی است که واقعا ارزش جنگیدن ، شجاع بودن و خطر کردن را دارد. # شکستن دل کسی ، بهتر از بی تفاوت بودن نسبت به اوست. # عشق مانند آتش است.اما هیچ وقت نمی دانی قلبت را گرم می کند یا خانه ات را می سوزاند. # داستان عشق مهم نیست.مهم کسیست که لایق عشق است. # عشق هیچ گاه به طور طبیعی نمی میرد.آنچه عشق را از میان می برد، نادانی ما در پاسداری در آن است.خستگی ، افسردگی ، تیرگی و نبود دور اندیشی عشق را "درون ما" می کشد. # رابطه ی باد و آتش مانند رابطه ی فاصله و عشق است، باد و فاصله ، آتش و عشق کوچک را خاموش می کنند، همچنان که به آتش و عشق بزرگ دامنه می زنند. # اگر مردم را قضاوت کنی ، دیگر فرصتی برای دوست داشتنشان نداری. # عشق چیزی نیست که احساس می کنید.کاری است که انجام میدهید. # عشق حقیقی یعنی دور ریختن تمام توقعات.یعنی پذیرفتن همه چیز. # تا زمانی که رهایش نکنی نمی دانی که چه قدر دوستت دارد.اگر دوستش داری ، بگذار به راهی که می خواهد برود. # حسادت زندگی را بی ارزش می کند.بهترین انتقام شاد بودن است. _مهتاب_ #عشق یک طرفه مانند سوال بی جواب است. # دوست داشتن یعنی انتقاد پذیر بودن # گاهی اوقات راه نشان دادن توجه این است که فقط در کنارش باشید. # بیان احساس واقعی ، شاید به ترمیم پیمان شکسته کمک کند. # شیرین ترین لذت و تلخ ترین اندوه ، عشق است. # سخت ترین کار برای بشر، عاشق بودن است. # زمان برای کسانی که منتظرند، زیادی کند، برای کسانی که می ترسند، زیادی تند، برای کسانی که غمگینند، زیادی طولانی، برای کسانی که شادمان اند، زیادی کوتاه، اما برای کسانی که عاشقند ، ابدی است # زیاد دوست داشته باش ، کم اعتماد کن ، اما همیشه راه خودت را برو. # دوست داشتن یک شخص یعنی یاد گرفتن ترانه ای که او دوست دارد و خواندن آن هنگامی که فراموشش کرده است. # عشق واقعی پایان خوشی ندارد . . . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 13:0 توسط shell2 |
|
|
گاهی وقتا یه وقتایی میرسه توی "گاهی اوقاتٍ اون وقتا" که نمی دونی با "خودت" دقیقا باید چه کار کنی.... واقعا نمی دونی.... می مونی با این روح و این جسمی که گره خورده به زور بهش ، چه کار کنی... نه حوصله ی کاری رو داری نه حوصله ی بی کاری ! نه دلت می خواد فکر کنی چی کار کنی نه دلت می خواد کاری نکنی... نه می تونی اصلا فکر کنی ! انگار که فکرت گم شده رفته دلشم نمیخواد محلت بذاره... اصلا با خودت مشکل داری... با در با دیوار با چراغ مطالعه ی روی میزتم مشکل داری ! که اصلا چرا اینجاست ! چرا داره نگاهت می کنه؟! سرتو میگیری توی دستات و سعی میکنی به خودت بگی : عزیزم الان باید این کار مفید رو انجام بدی . باشه ؟ بعد یکی دیگه انگار از توی مغزت سرتو می گیره توی دستشو می گه : ولش کن عزیزم ! نمی خواد! سعی می کنی حال و هوای کسلی بدرنگتو عوض کنی... 1 ظهره .میری روی تخت میشینی...زل می زنی به ساعت..به این فکر می کنی که 23 ساعت پیش داشتی روی ورق خط میکشیدی خیلی راحت... بعد فکرت پر پر میزنه و میره یه جای دور...میره توی تاریخی که با یه دست خط بچه گونه که 11 سال پیش گوشه ی یه نقاشی توی یه ورق 5 در 5 کشیده شده بوده میشینه ... یاد اون خطی که باهاش نوشته شد یه روز : 7/7/77 ... یاد موهای زرد اون دختر بچه ی همیشه خندونی که با دامن صورتی و صورت صورتی داره به صورت غیر صورتیت نگاه میکنه...بعد به خودت میای و میگی.... چه خوش بودم ... نه. فایده ای نداره.. بلند میشی و سعی می کنی به کارای مفید فکر کنی... ولی هرچی بیشتر فکر میکنی بیشتر به نظرت مسخره میاد..." اون کارای مفید به نظر زیاد ! " به رنگ چوبی سوخته ی کمد اتاقت نگاه می کنی ! « چه قد من این رنگ رو دوست دارم ..کاش این رنگی بودم تا همیشه می دیدمش» بعد یهو به خودت میایو متوجه میشی داری چرتو پرت میگی... بعد یکی از ذهنت میگه : حالا که "اون" کار مفید رو نمی کنی برو لا اقل تفریح کن تا تازه بشی.. بعد بهش میگی باشه...میری آهنگ گوش بدی...میبینی نامجو داره میگه : مارا به رندی..افسانه کردند پیران جاهل ، شیخان گمراه... : «چه قد این آهنگشو دوست دارم » ولی اعصابت خورد میشه..ترجیح میدی آهنگم گوش ندی. آف. مارا به رندی افسانه کردند پیران جاهل شیخان گمراه .................................. آه از دل است آه... حالا نامجو ولت نمی کنه...به هرچی میخوای فکر کنی این حاشیه میاد دورش ... میری به آسمون نگاه کنی ، جاش نگاهت می افته به ساختمون ناتموم روبرو « آخ چه قد من از این ساختمونای بلند ناتموم بدم میاد که جلو پنجره اتاقم سبز میشه» نه ...فایده ای نداره .. بهتر نشد که بدتر شد.. ... آه از دل است آه... اصلا بیکار نیستی که داری سعی می کنی گردو غبار اتاقتو تماشا کنی و بفهمی که درد اینا چیه..یعنی به چه دردی می خورن... واقعا بیکار نیستی...اینقد کار داری که اگه جدی بشینی سرش یقینا از الان که ظهره تا 9 شب طول میکشه ولی... مشکل اینجاس : تو با خودت الان درگیری ! انگار اضافه ای ! انگار ذهن قویتو گم کردی... انگار حاشیه ها ریختن دورشو بردنش یه جای دور و خودش تصاحبش کردن ! خیلی اعصابت غمگین میشه...میگه بابا لا اقل یه نقاشی بکش..یه کاری کن که می تونی....یه خونه شو تو ویروونی... باز یادت پاره پاره میشه هر طرفش یه طرف میره و ... انگار که به هزار تیکه تقسیم میشی.. حالا چه جوری خودتو می خوای جمع کنی... ؟ الله اعلم.. صحنه ی کتک خوردن جوونا... پوزخند دکتر... شعار ملت ضد دیکتار... توی ذهن نامجو... کارگرای رشوه بگیر... گناه دنیا... دل تنگی بی جا... بازی های بچگی.. بی دلیلی اینهمه خستگی... کوی دانشگاه.. آه از دل است آه... قطعی اس ام اس ها... حال دوستا... کم بودن سرعت بالا اومدن ویستا... امتحان های ماسیده ... هوای پلاسیده... دعا واسه باخت تیم ملی واسه اولین بار.. تابلوی پاییزی کنار دیوار.. یه دنیای تموم شدنی اما زیاد : کار.. حذف آموزشی.. قضیه ی لعنتی تعمیم یافته ی کوشی.. بی میلی چند روزه به خوردن... اشکای هر روزه واسه مردن... توی همینا داشتی دست و پا می زدی که یهو صدای زنگ گوشیت برت می گردونه به اتاقت... یه سلام و یه صدای یه دختر شاکی که چرا زنگی نمی زنی... بعدم بهش میگم من اینجوریم...یاد دوستا هستم اما زنگ نمی زنم... کمی شاکی تر شد و ... گفت من آخرش می رم روستا زندگی میکنم ازین شهرو ازین آدما بدم میاد دیگه... از صبح تو خونه تنها بوده و هرچی سعی کرده سرشو گرم کنه فایده ای نداشته اونم مث من مث تو مث هزار ها نفر دیگه کلی ی ی ی کسالت ریخته بود توی دقیقه هایی که مثلا ارزشش هم قد طلاست..واقعا این حرف به جاست ؟ ....
بعدشم که رو ز مره جات و روزمره جات و یه سری حرف عادی و یه سری اخبار عادی تر و یه سری بشین پاشوی خیلی خیلی عادی تر گریبان دامنمون رو گرفت و رهامون باز نکرد از این حوصله ی طوفانی و گم شده توی لحظه های دور و زندانی...
چی بگم.... اینه یه روز بی مزه ی یه آدم مثلا غیر زندانی... همه اسیر همون "کارهان " کارهای کذایی...که بودن اوناس که حوصلمون گاهی خیلی بیشتر از گاهی یه کمی زیادی ازمون جداست...
چه کنیم جز آرامش دادن به دلمون که خداست که با ماست و همین بس که سعی کنی درست بکشی نفس و رنگ بدی به لحظه های بد رنگ این قفس... همون به کجا میری عزیزم قفسه تموم دنیا ...همینه ... پس نرو جایی نه اونجا نه اینجا نه روستا نه آمریکا نه امروز نه فردا ... لحظتو بساز توی خودت درون وجودت با خودت باش و با خودت تا خدات پرواز کن و در بیا از نگاه کردن بیخودی به این " قفس" و آب و هوای گرفته ی همین " نفس " که اجباریه واسه موندن توی همین " قفس " ... فکر می کنم که دیگه " بس " است و گفتم کلامی رو که باید می گفتم و "بس" |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 17:31 توسط shell2 |
|
|
دوست من ای دوست من ، من آن نیستم که می نمایم.نمود پیراهنی ست که به تن دارم-پیراهنی بافته ز جان که مرا از پرسش های تو و تو را از فراموشی من در امان می دارد. آن«من»ی که در من است،ای دوست،در خانه ی خاموشی ساکن است و تا ابد همان جا می ماند: ناشناس و در نیافتنی. من نمی خواهم هرچه می گویم باور کنی و هرچه می کنم بپذیری-زیرا سخنان من چیزی جز صدای اندیشه های تو و کارهای من چیزی جز عمل آرزوهای تو نیستند. هنگامی که تو می گویی«باد به مشرق می وزد»من می گویم :«آری به مشرق می وزد» زیرا نمی خواهم تو بدانی اندیشه ی من در بند باد نیست،بلکه در بند دریاست. تو نمی توانی اندیشه های دریایی مرا دریابی،و من هم نمی خواهم که تو دریابی.می خواهم در دریا تنها باشم. دوست من،وقتی که نزد تو روز است،نزد من شب است؛با این همه من از رقص روشنای نیمروز بر فراز تپه ها سخن می گویم،و از سایه ی بنفشی که دزدانه از دره می گذرد: زیرا که تو ترانه های تاریکی مرا نمی شنوی و سایش بالهای مرا بر ستارگان نمی بینی_ و من گویی نمی خواهم تو ببینی یا بشنوی.می خواهم با شب تنها باشم. هنگامی که تو به آسمان خودت فرا می شوی،من به دوزخ خود فرو می روم_حتی در آن هنگام تو از آن سوی مغاک بی گذر مرا آواز می دهی«همراه من،رفیق من»_زیرا من نمی خواهم تو دوزخ مرا ببینی.شراره اش چشمت را می سوزاند و دودش مشامت را می آزارد.و من دوزخم را بیش از آن دوست می دارم که بخواهم تو به آنجا بیایی.می خواهم در دوزخ تنها باشم. تو به راستی و زیبایی و درستی مهر می ورزی،و من از برای خاطر تو می گویم که مهر ورزیدن به این ها خوب و زیبنده است.ولی در دل خودم به مهر تو می خندم.گرچه نمی خواهم خنده ام را ببینی.می خواهم تنها بخندم. دوست من،تو خوب و هشیار و دانا هستی؛یا نه،تو عین کمالی_و من هم با تو از روی دانایی و هوشیاری سخن می گویم.گرچه من دیوانه ام.ولی دیوانگی ام را می پوشانم.می خواهم تنها دیوانه باشم. دوست من ، تو دوست من نیستی، ولی من چه گونه این را به تو بفهمانم؟راه من راه تو نیست،گرچه با هم راه می رویم،دست در دست. متن از: پیامبر و دیوانه/جبران خلیل جبران و اما... به راستی،شما همچون ترازویی میان اندوه و شادی خود آویخته اید. فقط آنگاه که خالی هستید،در یک تراز آرام می مانید. هرگاه که خزانه دار شما را برمیگیرد تا زر و سیم خود را اندازه بگیرد،شادی و اندوه شما،ناگزیر،زیر و زبر می شود. و در آخر: اگه "آدم" ، طاقت تنها زیستن رو داشت ، خدا هرگز "حوا" رو نمی آفرید |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 15:14 توسط shell2 |
|
|
پیش نوشت؟!!؟ نا گفته ها رو کسی نمیگه..اگه چیزی شنیدی بدون که یه بار گفته شده... به چشام نگاه کنو خجالت بکش از اینهمه پاره پاره کردن برگای خاطره...تقصیر من نبود... !! همش تضاد رنگای ظاهره..خدای من شاهده...من کجا بودم تو کجا ؟ چی شد و به کجا رسید ؟ اینقد ناله نکن...خوب می دونیم ، کی خواستو کی چی کار کرد که کار قصه ی ما به اینجا کشید... نخواه که نگم، اون منی که اول قصه بود؛ پشت پرده رو ندید...خجالت بکشو...نگو که اونی که ندید ، اونی که برید...من نبودم.. کی دید؟ خدا می دونه...و همین است و بس. ××× عید شمام مبارک.... دیره خب ولی بازم مبارک باشه براتون مبارک..ما که اول هرسال میگیم مبارک...تهش هرچی میشه جز مبارک. ای وای خدارو نخواستیم نکنیم شکر...بخندیدو بخندیم و بگیم گفتیم مبارکه پس مبارک ! ××× میگن دارین کپک می زنین... ما دلمون کپک نمی خواست خواستند که کپک بزنیم خواستند که نباشیمو... خواستند که نبینیم خواستند که فنا شیمو خواستند که بمیریم ولی از من یه نصیحت...تا نهایت... ظاهرو نبینین... وگرنه ما ایناهاشیم... خواستند که نباشیم... خواستند که بشینیم... نگفتنتد که ببینیم.... نگفتند که اسیریم گفتند که بمیرید گفتند که فنا شید کی گفت از غم رها شید...؟ پشت یه لبخند دروغی راستی راستی با چه سودی؟ میبرن اسم خدارو که نخواستیم که فنا شید... نداریم که رها شید... زندگی رو دارید می بازید...بس کنید... از کی تا کجا می خواید تو رویا همرنگ شنا شید ؟ .اسیر یه راه غلط و درازید ای بابا دس مریزاد تا کجا می خواید نا آسودگی رو به رخ ناخسته ی درمونده ی ما بپاشید... ای وای.... خدایا... به آدمایی که به هم نمی خورن بگو از هم جدا شید.... بگو که بهتره که تا آخر این قصه ی "دروغی" و شوم با هم نباشید !!... +_()*&^%$#@!@#$%^&*)(_+_()*&^%$#@!××!@#$%^&*)(_ من نمی دانم که شادم یا غمگین... تنها می دانم ، دنیایی که من برای خودم ساخته و پرداخته ام نه شادی در آن مفهومی دارد نه غم... تنها می دانم که منم و منم و خدای من... منم و گرده ای از خاطرات آینده..منم و خنجری از یاد گذشته... منم و بی حسی ای که تمام وجود مرا با لبخند گرفته.. اشتباه نکن مسافر.... غمگین ، آن منی بود که فنا بود از برای... حال، من من نیستم... خالی ام از من ... کیستم؟ خود همی آن دانم و بس...که... من... هیچ نیستم... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 13:40 توسط shell2 |
|
|
دیوار به دیوار است _دهلیز های قلب ها بسته در، در جای بی جایش؟_ زین چشم ها که بیدار است، نخفته وندرین ظلمت تباهی ها سخی وار است این چشم ها که می بیند این چشم ها که می ریزد که می خواند که می داند ؟ کجا وز چه، چرا ؟ با که ؟ سخن دارد چشم هایی که پوینده راهی دور....وه در این دل ها چه می گویند ؟ گو : پرده ها را برکشید از دم بگویید رفته از یاد این طلوع خسته ی بی دم بگو : پندار ما خشکید از باد سحرگاهی پر قاصد مگو برگیرید و کشید از دم ، هر آن روزن که باز است در آن گنبد وندر آن ظلمت، مگو بسته ست مگو تار است مگو این کورواژه ها چه تکرار است مگو راه است به بیراهه مگو خصم است چشمانی که باز مانده به این دیوار های محکم و سنگین گو سنگ است اندر دل درین دیوار تا کنم باور ! گو می شکند چشمانمان دیوار ها را می کند آوار گو نرم است ار چشمانمان،نیزه ست ، کوبد هر دیوار در دیوار گو می بیند آنچه را گفته که ناگفته بباید ماند گو دیده ست آن دیده که پنهان است ؛ ز دیده های سردمسلک در پشت دیوار ها
گو دیوار به دیوار است ؟ آه هنوز اما... گفت : دیوار به دیوار است! نه نبود خواهند بگو زین واژه ها تکرار : بگو نرم است ار چشمانمان نیزه ست کوبد هر دیوار در دیوار بگو سنگ است اگر دل ها ، همانند و همان رنگ است با دیوار ها باز گو تا من همی گویم : که نیزه است این چشم ها
|
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 19:0 توسط shell2 |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
این وبلاگ متعلق به دو دوست به اسم های الهه و شکوفه است که اکنون هردوشون در زندگی ِ نباتی به سر می برن و خبری ازشون نیست :|
یه قرقره است... :قرقره ی بی نخ !!! فعلا همین فقط و فقط همین ! |
| پیوندها |
|
""نجوا"" چراغ خاموش گذرگاه اعترافات و اعتراضات یک متهم C'est la vie مانیا لورد |
|
RSS
|