تبليغاتX
حجم سیال سبز




















حجم سیال سبز

تو نمی دونی عزیزم حال روزگار مارو...

رفتن به قبرستان و سرزدن به مزار عزیزی که به او عشق ورزیده ایم،تجربهء عجیبی است.تجربه ای که ابتدا با گردشی آرام و از سر بی خیالی آغاز می گردد،تقریبا خمارآلود،تا آنجا که دیگر برداشتن قدمی به جلو ممکن نیست و سنگ قبر،چون مانعی غیرقابل عبور،در مسیرمان قرار می گیرد.برای ملاقات کسی،خود را آماده کرده بودیم ولی اثری از هیچ کس نیست،حتی هیچ چیز؛گویی زمین همیشه سطح همواری بوده و ماییم که با سر به هوایی خود به سمت دیگر آن دست یافته ایم.روبروی آرامگاه پدرم،مثل ته کوچه ای بن بست،دیواری مقابل خود احساس می کنم. فقط می بایست قلبم را به آن سو پرتاب کنم،مثل بچه ها که غالبا دیوار ناآشنا را بیشتر دوست دارند،چون با پرتاب توپ به آن طرف دیوار،وقتی به دنبالش تا درون باغی ناشناس می دوند،طعم معجون عجیبی از لذت و دل شوره را احساس می کنند.نمی دانم قلبی که از فراسوی قبری،بالاتر از آسمان پرتاب کرده ام،روی کدامین سنگ فرش می افتد.فقط می دانم که حرکت بی موردی نیست،چون لحظاتی بعد،لبریز از شعف باز خواهد گشت.شاد و جوان،چون قلب یک گنجشک که تازه چشم به گیتی گشوده است.

.............................


یک تخت از پرتو نور،

یک صندلی از سکوت،

یک میز چوبی از امید،

همین و بس؛

این اتاقکی است که روح،

مستاجر آن است.

.............................

یا من فی الممات قدرته

یا من فی القبور عبرته

یا من فی القیامه ملکه

یا من فی الحساب هیبته

.

.

.............................

قبرستان....جایی که دیگه هیچ "من"ی وجود نداره،
و فقط یک "من" قدرت نمایی میکنه.

............

هیچ وقت چهرهء به آرامش رسیده ات رو فراموش نمی کنم.......هیچ وقت....
نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 20:16 توسط shell2| |

 

( البته من همشو قبول ندارم ولی بعضی هاشو واقعا قبول دارم)

 

# عشق ، نگاه کردن به یکدیگر نیست ، با هم نگاه کردن به یک جهت است!

# دوست داشتن یعنی از ته دل تحسین کردن ، تحسین کردن یعنی با تمام وجود دوست داشتن.

# راه دوست داشتن هر چیز می تواند این باشد که تصور کنی شاید از بین برود....

# هیچ گاه چه گونه پرستیدن را ندانستم تا اینکه چه گونه دوست داشتن را دانستم.

# وقتی بخواهید کسی شاد باشد ، یعنی دوستش دارید ، حتی اگر شادی او به این معنا باشد که شما در آن سهمی نداشته باشید.

# عشق یعنی اینکه هیچ گاه مجبور نشوی بگویی: متاسفم.

# عشق به معنای پیدا کردن یک فرد کامل نیست ، عشق می تواند شناخت تقریبا کامل یک فرد عادی نسبت به انسان های دیگر باشد.

# هیچ گاه به اندازه ی وقتی که عشقی را از دست می دهیم، غمگین نمی شویم.

# اهمیت ندادن به توجه دیگری ، رد کردن هدیه ایست که برایت می آورد

# این عشق است اگر تمامی آنچه به شما داده می شود ، بپذیرید ولی انتظاری نداشته باشید.

# کسی که هیچ کس را دوست ندارد بسیار بدبخت تر است از کسی که هیچ کس او را دوست ندارد.

# مقدار عشقی که به دست می آوری برابر است با آن مقدار که اجازه می دهی به سویت بیاید.

# عشق واقعی یعنی اینکه اشتباهات دیگری را بدانی و به خاطر همان ها ، بیشتر دوستش داشته باشی.

# صمیمیت یعنی شما روی بدتان را نشان بدهید و هنوز دوستتان داشته باشند.

# عشق یعنی شناختن خود در دیگران، و شاد بودن در فهمیدن ِ آن.

# عشق مانند جیوه ایست که در دست داری.اگر انگشتانت را باز نگه داری در دستت باقی می ماند ، اگر دستت را جمع کنی، به بیرون می ریزد

# چه کسی می گوید عشق زنده نیست ؟ شاید ما زنده نبوده ایم.

# البته این وسط یه دکتره می گه : عشق توهم ذهنیست که با ازدواج معالجه میشود :D  خوشم نیومد از حرفش.

# بهتر این است که عاشق شده باشی و از دست داده باشی تا اینکه هیچ وقت عاشق نشده باشی.

# تنها حالت عشق این است که بی چون و چرا عاشق شده باشی.

# هیچ کس تا کنون ، " آن طور که خواسته " مورد محبت دیگری واقع نشده است.

# عشق دقیقا یک حس نیست  . احساسات به راحتی می گذرند و تغییر می کنند.یا کمرنگ میشوند اما عشق واقعی ، عمل خواستن است برای ادامه دادن ، به ر غم یا علی رغم همه چیز.

# عاشق شدن مانند خشک شدن با صاعقه است

# عشق همه چیز است.به همین دلیل مردم نسبت به  آن بدبین هستند.چیزی است که واقعا ارزش جنگیدن ، شجاع بودن و خطر کردن را دارد.

# شکستن دل کسی ، بهتر از بی تفاوت بودن نسبت به اوست.

# عشق مانند آتش است.اما هیچ وقت نمی دانی قلبت را گرم می کند یا خانه ات را می سوزاند.

# داستان عشق مهم نیست.مهم کسیست که لایق عشق است.

# عشق هیچ گاه به طور طبیعی نمی میرد.آنچه عشق را از میان می برد، نادانی ما در پاسداری در آن است.خستگی ، افسردگی ، تیرگی و نبود دور اندیشی عشق را "درون ما" می کشد.

# رابطه ی باد و آتش مانند رابطه ی فاصله و عشق است، باد و فاصله ، آتش و عشق کوچک را خاموش می کنند، همچنان که به آتش و عشق بزرگ دامنه می زنند.

# اگر مردم را قضاوت کنی  ، دیگر فرصتی برای دوست داشتنشان نداری.

# عشق چیزی نیست که احساس می کنید.کاری است که انجام میدهید.

# عشق حقیقی یعنی دور ریختن تمام توقعات.یعنی پذیرفتن همه چیز.

# تا زمانی که رهایش نکنی نمی دانی که چه قدر دوستت دارد.اگر دوستش داری ، بگذار به راهی که می خواهد برود.

# حسادت زندگی را بی ارزش می کند.بهترین انتقام شاد بودن است. _مهتاب_

#عشق یک طرفه مانند سوال بی جواب است.

# دوست داشتن یعنی انتقاد پذیر بودن

# گاهی اوقات راه نشان دادن توجه این است که فقط در کنارش باشید.

# بیان احساس واقعی ، شاید به ترمیم پیمان شکسته کمک کند.

# شیرین ترین لذت و تلخ ترین اندوه ، عشق است.

# سخت ترین کار برای بشر، عاشق بودن است.

# زمان برای کسانی که منتظرند، زیادی کند،

برای کسانی که می ترسند، زیادی تند،

برای کسانی که غمگینند، زیادی طولانی،

برای کسانی که شادمان اند، زیادی کوتاه،

اما برای کسانی که عاشقند ، ابدی است

# زیاد دوست داشته باش ، کم اعتماد کن ، اما همیشه راه خودت را برو.

# دوست داشتن یک شخص یعنی یاد گرفتن ترانه ای که او دوست دارد و خواندن آن هنگامی که فراموشش کرده است.

 

 

# عشق واقعی پایان خوشی ندارد  . . .

نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 13:0 توسط shell2| |

 

دقیقا یادم نمیاد از چه ساعتی شروع شده بود...شاید به این خاطر که دقیقا یادم نبود که از چه ساعتی توی حال خودم غرق بودم...

که یهو حس کردم یه صدای هیاهوی گنگی میاد...خسته شده بودم بسکه پشت میز ، نشسته بودم و فکر کرده بودم و فکر کرده بودم...از جایی که بیشتر زمانمو  پشتش می گذرونم بلند شدم و برای اینکه دیده نشم، چراغ اتاقم رو خاموش کردم و اومدم  در رو باز کردم و وارد تراس شدم...موج خاصی انگار توی خنکای شب زد توی صورتم که گرماشو حس کردم.

موجی که توی شبای عادی پیدا نمیشد..موجی که ساخته شده از حس آدمیزاد بود اما نه حس 1 آدمیزاد... و شاید شدتش برای همین بود که نه مال یکی بود و نه از روی قلب یکی...بلکه از ته قلب میلیون ها نفر بود که توی فضا جاری بود...من دیدم . من حس کردم اون حس رو و شنیدم اون الله اکبر هایی رو که مردم با همه ی وجودشون فریاد می زدن...و حتی شنیدم بوی اون خائنی رو که اون پایین توی کوچه های دورو ور راه می رفت و سعی می کرد کشف کنه که کیا الله اکبر دارن می گن و کدوم خونه هایی... سفسطه چرا ؟ ...  حتی دیدمش...هیکل بزرگ و بی شرمشو دیدم  که چه طور دزدانه حرکت می کرد و وقتی  یه سری داشتن می گفتن : یا حسین ، یه سری دیگه جواب می دادن میرحسین ، اون شخص فریاد می زد : بزنه به کمرت...

روبرو رو دیدم که یکی دیگه هم یواشکی اومده کنار پنجره.....شایدم اونم مثه من ، بسته شده راه گلو و حرف زدنش از حنجره...

 تاریک بود صورتش.صورت منم.

نگاهم می کرد.نگاه منم.

دستش زیر چونش بود.دست منم..

اما اون نشسته بود ، من ایستاده...

اون دختر بود، دختر منم.

اون می فهمید دارم نگاهش می کنم.فهمش منم.

به پنجره اتاقش یه عکس کوچیک میر حسین زده بود ولی نه منم.

... من محکوم به سکوت.به ناتوانی.به دختر بودن.به ریز بودن... به اینکه دورو ورمون پره از کارگر خریده شده ! پره از نفوذی...

پره از :

افسوس پشت افسوس

که حتی نمی تونستم_حقشو نداشتم_که الله اکبر بگم منم.

می گفتن اینا منتظرن...می گفتن موقعیت ما خطرناکه...می گفتن روبرویی هامون خریده شدن که بفروشن.... با کمتر از 100 هزار تومان خریده شدن تا ارزشی غیر قابل قیاس با پول رو که روح آدمیزاده، بفروشن...

مغلطه چرا ؟

 

 

میگن :  نرو ، دختری.

میگن :  بشین ، ظریفی.

میگن :  نزن، مچت باریکه ، می شکنه زود.

میگن :  نخواه ، خواستنت به هیکلت نمی خوره..میمیره زود.

میگن : نبین ، چشمات آبشار نباشه ، رودخونس...میباره زود.

میگن : نگو ، دیوار موش داره ، موشم گوش داره ، میشنوه زود.

میگن بترس ، رحم نداره این سیاه دود.

میگن : نفهم ، فهمیدن بی وزن نیست...سنگین میشی از ناراحتیش زود...

میگن : نپرس ، ساکت بمون و ندون از "اون"

میگم : نگین. اینهمه نگین. جای اینا خب ، بگین نباش...!! بگین بمیر : با جنازت اما باش ! شما نخواید هم من می دونم از "اون"

میگم : چرا خودتون پس رفتید ؟ چرا کشتید ؟ چرا مردید ؟ چرا نترسیدید؟

میگن : ما هم " خر " بودیم.  حالا به تمام اون زحمتای ما "بی حرمتی " شده.نداره فایده ای...

نه دیگه می گم نه دیگه می ذارم بگن...

میرم ته ناباوری که نا امیدی تا چه حد؟!! به چه قیمت؟ میرم ته اندوه ، ته حسرت...ایران من به چه قیمت؟

میرم ته تراس ، بی هراس می خورم به دیوار...دیواری خشک از گل نوشکفته ی یاس.یادم میفته به دیوار به دیوار....دیوار تا کدوم عزلت؟

میگه بشکنه قلمت...مگه نگفتم ننویس....؟ میگم بمیره کرمت...مگه نگفتم  خدا مهر خاموشی بزنه به لبت؟ چرا دوباره ....

قلم شکست .

نه اینکه بشکننش...

خودش شکست...

 از سنگینی اشک جوهرش شکست.

و ناتمام.

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 11:28 توسط shell2| |

 

 

گاهی وقتا یه وقتایی میرسه توی "گاهی اوقاتٍ اون وقتا"  که نمی دونی با "خودت" دقیقا باید چه کار کنی....

واقعا نمی دونی....

می مونی با این روح  و این جسمی که گره خورده به زور بهش ، چه کار کنی...

نه حوصله ی کاری رو داری نه حوصله ی بی کاری !

نه دلت می خواد فکر کنی چی کار کنی نه دلت می خواد کاری نکنی...

نه می تونی اصلا فکر کنی ! انگار که فکرت گم شده رفته دلشم نمیخواد محلت بذاره...

اصلا با خودت مشکل داری...

با در

با دیوار

با چراغ مطالعه ی روی میزتم مشکل داری ! که اصلا چرا اینجاست ! چرا داره نگاهت می کنه؟!

سرتو میگیری توی دستات و سعی میکنی به خودت بگی : عزیزم الان باید این کار مفید رو انجام بدی . باشه ؟

بعد یکی دیگه انگار از توی مغزت سرتو می گیره توی دستشو می گه : ولش کن عزیزم ! نمی خواد!

سعی می کنی حال و هوای کسلی بدرنگتو عوض کنی...  1 ظهره .میری روی تخت میشینی...زل می زنی به ساعت..به این فکر می کنی که 23 ساعت پیش داشتی روی ورق خط میکشیدی خیلی راحت...

بعد  فکرت پر پر میزنه و میره یه جای دور...میره توی تاریخی که با یه دست خط بچه گونه که 11 سال پیش گوشه ی یه نقاشی توی یه ورق 5 در 5 کشیده شده بوده میشینه ... یاد اون خطی که باهاش نوشته شد یه روز : 7/7/77  ... یاد موهای زرد اون دختر بچه ی همیشه خندونی که با دامن صورتی و صورت صورتی داره به صورت غیر صورتیت نگاه میکنه...بعد به خودت میای و میگی.... چه خوش بودم ... نه. فایده ای نداره.. بلند میشی و سعی می کنی به کارای مفید فکر کنی... ولی هرچی بیشتر فکر میکنی بیشتر به نظرت مسخره میاد..." اون کارای مفید به نظر زیاد ! "

به رنگ چوبی سوخته ی کمد اتاقت نگاه می کنی ! « چه قد من این رنگ رو دوست دارم ..کاش این رنگی بودم تا همیشه می دیدمش» بعد یهو به خودت میایو متوجه میشی داری چرتو پرت میگی...

بعد یکی از ذهنت میگه : حالا که "اون" کار مفید رو نمی کنی برو لا اقل تفریح کن تا تازه بشی..

بعد بهش میگی باشه...میری آهنگ گوش بدی...میبینی نامجو داره میگه : مارا به رندی..افسانه کردند پیران جاهل ، شیخان گمراه...  : «چه قد این آهنگشو دوست دارم »

ولی اعصابت خورد میشه..ترجیح میدی آهنگم گوش ندی. آف. بعد یه گوشه ی ذهنت در حال جنگه با جلوگیری از ورود لبخند احمقانه و کج و مغرورانه ی شخص شخیص ریحون کار !( آخ ببخشید : رئیس جمهور بیکار ) ...

مارا به رندی افسانه کردند            پیران جاهل               شیخان گمراه .................................. آه از دل است آه...

حالا نامجو ولت نمی کنه...به هرچی میخوای فکر کنی این حاشیه میاد دورش ...

میری به آسمون نگاه کنی ، جاش نگاهت می افته به ساختمون ناتموم روبرو « آخ چه قد من از این  ساختمونای بلند ناتموم بدم میاد که جلو پنجره اتاقم سبز میشه»  نه ...فایده ای نداره  .. بهتر نشد که بدتر شد..

... آه از دل است آه...

اصلا بیکار نیستی که داری سعی می کنی گردو غبار اتاقتو تماشا کنی و بفهمی که درد اینا چیه..یعنی به چه دردی می خورن... واقعا بیکار نیستی...اینقد کار داری که اگه جدی بشینی سرش یقینا از الان که ظهره تا 9 شب طول میکشه ولی...

مشکل اینجاس : تو با خودت الان درگیری ! انگار اضافه ای ! انگار ذهن قویتو گم کردی... انگار حاشیه ها ریختن دورشو بردنش یه جای دور و خودش تصاحبش کردن ! مثل دیکتاتور ٍدکتر...آخ ببخشید منظورم محمود زیبا صفت بود...

خیلی اعصابت غمگین میشه...میگه بابا لا اقل یه نقاشی بکش..یه کاری کن که می تونی....یه خونه شو تو ویروونی... باز  یادت پاره پاره میشه هر طرفش یه طرف میره و ... انگار که به هزار تیکه تقسیم میشی..

حالا چه جوری خودتو می خوای جمع کنی... ؟  الله اعلم..

صحنه ی کتک خوردن جوونا...

پوزخند دکتر...

شعار ملت ضد دیکتار...

توی ذهن نامجو...

کارگرای رشوه بگیر...

گناه دنیا...

دل تنگی بی جا...

بازی های بچگی..

بی دلیلی اینهمه خستگی...

کوی دانشگاه..

آه از دل است آه...

قطعی اس ام اس ها...

حال دوستا...

کم بودن سرعت بالا اومدن ویستا...

امتحان های ماسیده ...

هوای پلاسیده...

دعا واسه باخت تیم ملی واسه اولین بار..

تابلوی پاییزی کنار دیوار..

یه دنیای تموم شدنی اما زیاد : کار..

حذف آموزشی..

قضیه ی لعنتی تعمیم یافته ی کوشی..

بی میلی چند روزه به خوردن...

اشکای هر روزه واسه مردن...

توی همینا داشتی دست و پا می زدی که یهو صدای زنگ گوشیت برت می گردونه به اتاقت... یه سلام و یه صدای یه دختر شاکی که چرا زنگی نمی زنی... بعدم بهش میگم من اینجوریم...یاد دوستا هستم اما زنگ نمی زنم... کمی شاکی تر شد و ... گفت من آخرش می رم روستا زندگی میکنم ازین شهرو ازین آدما بدم میاد دیگه...

از صبح تو خونه تنها بوده و هرچی سعی کرده سرشو گرم کنه فایده ای نداشته اونم مث من مث تو مث هزار ها نفر دیگه کلی ی ی ی کسالت ریخته بود توی دقیقه هایی که مثلا ارزشش هم قد طلاست..واقعا این حرف به جاست ؟ ....

 

 

بعدشم که رو ز مره جات و روزمره جات و یه سری حرف عادی و یه سری اخبار عادی تر و یه سری بشین پاشوی خیلی خیلی عادی تر گریبان دامنمون رو گرفت و رهامون باز نکرد از این حوصله ی طوفانی و گم شده توی لحظه های دور و زندانی...

 

چی بگم.... اینه یه روز بی مزه ی یه آدم  مثلا غیر زندانی...           همه اسیر همون "کارهان " کارهای کذایی...که بودن اوناس که حوصلمون گاهی خیلی بیشتر از گاهی یه کمی زیادی ازمون جداست...

 

چه کنیم جز آرامش دادن به دلمون که خداست که با ماست و همین بس که سعی کنی درست بکشی نفس و رنگ بدی به لحظه های بد رنگ این قفس...   

همون به کجا میری عزیزم قفسه تموم دنیا ...همینه ... پس نرو جایی نه اونجا نه اینجا نه روستا نه آمریکا  نه امروز نه فردا ... لحظتو بساز توی خودت درون وجودت با خودت باش و با خودت تا خدات پرواز کن  و در بیا از نگاه کردن بیخودی به این " قفس" و آب و هوای گرفته ی همین " نفس " که اجباریه واسه موندن توی همین " قفس " ... فکر می کنم که دیگه " بس " است و گفتم کلامی رو که باید می گفتم و "بس"

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 17:31 توسط shell2| |

 

 

دوست من

 

ای دوست من ، من آن نیستم که می نمایم.نمود پیراهنی ست که به تن دارم-پیراهنی بافته ز جان که مرا از پرسش های تو و تو را از فراموشی من در امان می دارد.

آن«من»ی که در من است،ای دوست،در خانه ی خاموشی ساکن است و تا ابد همان جا می ماند: ناشناس و در نیافتنی.

من نمی خواهم هرچه می گویم باور کنی و هرچه می کنم بپذیری-زیرا سخنان من چیزی جز صدای اندیشه های تو و کارهای من چیزی جز عمل آرزوهای تو نیستند.

هنگامی که تو می گویی«باد به مشرق می وزد»من می گویم :«آری به مشرق می وزد» زیرا نمی خواهم تو بدانی اندیشه ی من در بند باد نیست،بلکه در بند دریاست.

تو نمی توانی اندیشه های دریایی مرا دریابی،و من هم نمی خواهم که تو دریابی.می خواهم در دریا تنها باشم.

دوست من،وقتی که نزد تو روز است،نزد من شب است؛با این همه من از رقص روشنای نیمروز بر فراز تپه ها سخن می گویم،و از سایه ی بنفشی که دزدانه از دره می گذرد: زیرا که تو ترانه های تاریکی مرا نمی شنوی و سایش بالهای مرا بر ستارگان نمی بینی_ و من گویی نمی خواهم تو ببینی یا بشنوی.می خواهم با شب تنها باشم.

هنگامی که تو به آسمان خودت فرا می شوی،من به دوزخ خود فرو می روم_حتی در آن هنگام تو از آن سوی مغاک بی گذر مرا آواز می دهی«همراه من،رفیق من»_زیرا من نمی خواهم تو دوزخ مرا ببینی.شراره اش چشمت را می سوزاند و دودش مشامت را می آزارد.و من دوزخم را بیش از آن دوست می دارم که بخواهم تو به آنجا بیایی.می خواهم در دوزخ تنها باشم.

تو به راستی و زیبایی و درستی مهر می ورزی،و من از برای خاطر تو می گویم که مهر ورزیدن به این ها خوب و زیبنده است.ولی در دل خودم به مهر تو می خندم.گرچه نمی خواهم خنده ام را ببینی.می خواهم تنها بخندم.

دوست من،تو خوب و هشیار و دانا هستی؛یا نه،تو عین کمالی_و من هم با تو از روی دانایی و هوشیاری سخن می گویم.گرچه من دیوانه ام.ولی دیوانگی ام را می پوشانم.می خواهم تنها دیوانه باشم.

دوست من ، تو دوست من نیستی، ولی من چه گونه این را به تو بفهمانم؟راه من راه تو نیست،گرچه با هم راه می رویم،دست در دست.

 

 

متن از: پیامبر و دیوانه/جبران خلیل جبران

 

 

و اما...

 

به راستی،شما همچون ترازویی میان اندوه و شادی خود آویخته اید.

فقط آنگاه که خالی هستید،در یک تراز آرام می مانید.

هرگاه که خزانه دار شما را برمیگیرد تا زر و سیم خود را اندازه بگیرد،شادی و اندوه شما،ناگزیر،زیر و زبر می شود.

 

 

 

و در آخر:

 

اگه "آدم" ، طاقت تنها زیستن رو داشت ، خدا هرگز "حوا" رو نمی آفرید

نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 15:14 توسط shell2| |

 

پیش نوشت؟!!؟

نا گفته ها رو کسی نمیگه..اگه چیزی شنیدی بدون که یه بار گفته شده...

به چشام نگاه کنو خجالت بکش از اینهمه پاره پاره کردن برگای خاطره...تقصیر من نبود... !! همش تضاد رنگای ظاهره..خدای من شاهده...من کجا بودم تو کجا ؟ چی شد و به کجا رسید ؟ اینقد ناله نکن...خوب می دونیم ، کی خواستو کی چی کار کرد که کار قصه ی ما به اینجا کشید...

نخواه که نگم، اون منی که اول قصه بود؛ پشت پرده رو ندید...خجالت بکشو...نگو که اونی که ندید ، اونی که برید...من نبودم..

کی دید؟ خدا می دونه...و همین است و بس.

 

×××

 

عید شمام مبارک....

دیره خب ولی بازم مبارک

باشه براتون مبارک..ما که اول  هرسال میگیم مبارک...تهش هرچی میشه جز مبارک.

ای وای خدارو نخواستیم نکنیم شکر...بخندیدو بخندیم و بگیم گفتیم مبارکه پس مبارک !

 

×××

 

میگن دارین کپک می زنین...

ما دلمون کپک نمی خواست

خواستند که کپک بزنیم

خواستند که نباشیمو...

خواستند که نبینیم

خواستند که فنا شیمو

خواستند که بمیریم

 

ولی از من یه نصیحت...تا نهایت...

                                                    ظاهرو نبینین...

وگرنه ما ایناهاشیم...

 

خواستند که نباشیم...

خواستند که بشینیم...

نگفتنتد که ببینیم....

نگفتند که اسیریم

گفتند که بمیرید

گفتند که فنا شید

 کی گفت از غم رها شید...؟

پشت یه لبخند دروغی راستی راستی با چه سودی؟

میبرن اسم خدارو که نخواستیم که فنا شید...

نداریم که رها شید...

زندگی رو دارید می بازید...بس کنید...

از کی تا کجا می خواید تو رویا همرنگ شنا شید ؟

.اسیر یه راه غلط و درازید

 ای بابا دس مریزاد تا کجا می خواید نا آسودگی رو به رخ ناخسته ی درمونده ی ما بپاشید...

ای وای....

خدایا...

به آدمایی که به هم نمی خورن بگو از هم جدا شید....

بگو که بهتره که تا آخر این قصه ی "دروغی" و شوم با هم نباشید !!...

 

+_()*&^%$#@!@#$%^&*)(_+_()*&^%$#@!××!@#$%^&*)(_

 

من نمی دانم که شادم یا غمگین...

تنها می دانم ، دنیایی که من برای خودم ساخته و پرداخته ام نه شادی در آن مفهومی دارد نه غم...

تنها می دانم که منم و منم و خدای من...

منم و گرده ای از خاطرات آینده..منم و خنجری از یاد گذشته...

منم و بی حسی ای که تمام وجود مرا با لبخند گرفته..

اشتباه نکن مسافر....

غمگین ، آن منی بود که فنا بود از برای...

حال، من من نیستم...

خالی ام از من ...

کیستم؟

خود همی آن دانم و بس...که...

من...

هیچ نیستم...

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 13:40 توسط shell2| |

 

دیوار به دیوار است

_دهلیز های قلب ها بسته در، در جای بی جایش؟_

زین چشم ها که بیدار است،

نخفته وندرین ظلمت تباهی ها سخی وار است

این چشم ها که می بیند

این چشم ها که می ریزد که می خواند

که می داند ؟ کجا وز چه، چرا ؟ با که ؟ سخن دارد

چشم هایی که پوینده راهی دور....وه

                                                   در این دل ها چه می گویند ؟

گو : پرده ها را برکشید از دم

بگویید رفته از یاد این طلوع خسته ی بی دم

بگو : پندار ما خشکید از باد سحرگاهی پر قاصد

مگو برگیرید و کشید از دم ، هر آن روزن که باز است در آن گنبد وندر آن ظلمت،

مگو بسته ست مگو تار است

                       مگو این کورواژه ها چه تکرار است

مگو راه است به بیراهه

مگو خصم است چشمانی که باز مانده به این دیوار های محکم و سنگین

گو سنگ است اندر دل درین دیوار

                                                 تا کنم باور !        

گو می شکند چشمانمان دیوار ها را می کند آوار

گو نرم است ار چشمانمان،نیزه ست ، کوبد هر دیوار در دیوار

گو می بیند آنچه را گفته که ناگفته بباید ماند

گو دیده ست آن دیده که پنهان است ؛ ز دیده های سردمسلک در پشت دیوار ها

 

گو دیوار به دیوار است ؟

آه هنوز اما...

                          گفت : دیوار به دیوار است!

نه نبود خواهند

بگو زین واژه ها تکرار :

بگو نرم است ار چشمانمان نیزه ست

                                           کوبد هر دیوار در دیوار

بگو سنگ است اگر دل ها ،

         همانند و همان رنگ است با دیوار ها

باز گو تا من همی گویم : که نیزه است این چشم ها

                                                                                                                                                    

نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 19:0 توسط shell2| |

"امروز چند شنبه است؟ امروز چندم است؟ چندم كدام ماه و چندم كدام سال؟ امروز چند سال از من می گذرد و من چند ساله ام؟
نمی دانم كی بود كه حواسم پرت شد و تاریخ تولدم را گم كردم، نمی دانم كجا برای آخرین بار شناسنامه ام را جا گذاشتم و نمی دانم چرا تقویم هایم را دور انداخته ام.
از مادرم می پرسم من كی به دنیا آمدم؟ مادرم فكر می كند و فكر می كند و یادش نمی آید، اما می گوید آن روز كه تو به دنیا آمدی، زمین می چرخید، دور خودش می چرخید و دور خورشید می چرخید و دور خدا؛ و من پرس وجو می كنم و می بینیم زمین هنوز هم می چرخد، هم دور خودش و هم دور خورشید و هم دور خدا.
به مادرم می گویم: فكر كن، باز هم فكر كن، شاید چیز دیگری هم یادت بیاید. مادرم فكر می كند و یادش می آید آن روز كه من به دنیا آمدم فردای روزی بود كه از بهشت بیرون آمده بودند. فردای روزی كه آدم خطا كرد و حوا وسوسه، و من از این و آن می پرسم و می فهمم كه آدم هنوز هم هر روز خطا می كند و حوا هم هر روز وسوسه.
مادرم باز فكر می كند و به یاد می آورد، روزی كه من به دنیا آمدم، همان روزی بود كه لیلی عاشق شد و همان روزی بود كه مجنون سر به بیابان گذاشت، و من می پرسم و می فهمم كه لیلی هر روز عاشق می شود و مجنون هر روز سر به بیابان می گذارد
حالا كه نمی دانم كی به دنیا آمدم و حالا كه نمی دانم چند ساله ام، چه فرق می كند كه جوانی كنم یا پیری. حالا می توانم از روی تاریخ و تقویم سر بخورم، از روی سَرِ ثانیه ها و ساعت ها. حالا دیگر برای من یك سال و یك قرن چندان تفاوتی نمی كند.
حالا كه نمی دانم چند ساله ام، پس می توانم پیرزنی هزار ساله باشم كه در كوچه های بلخ زندگی می كنم، در خانه ای گلین. یا می توانم شاعری روستایی باشم كه صدها سال پیش در جست وجوی نام و نان راهی غزنین شده ام و دربار پادشاه.
حالا كه نمی دانم چند ساله ام، پس شاید جوانی هفت صد ساله باشم كه در میدان شهر نیشابور می جنگم و می جنگم و آخرش به شمشیر نامرد مغولی كشته می شوم.
شاید عارفی باشم دست از دنیا كشیده و دل از مردم بریده، در خانقاهی در شهر هرات، و شاید دوشیزه ای شش صد ساله باشم، ابرو كمان و گیسو كمند، كه كنار آب ركناباد و گلگشت مصلا عاشق می شوم!
توی دفتر خاطراتم می نویسم:
امروز چند شنبه است؟ چندم كدام ماه و چندم كدام سال؟ امروز چند سال از من می گذرد و من چند ساله ام؟
چیزی به یاد نمی آورم، جز این كه امروز، اكنون است و این جا، زمین است و من، انسان."

نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387ساعت 3:33 توسط shell2| |

متن پیش رو حاصل برگرداندن صدای بچه ها از روی mp3 به حالت نوشتاریه!

صدای به هم خوردن خودکارهای الهه تو جامدادیش + صدای حرف زدن بچه ها

شکوفه داره یه چیزی میگه که هر چقدر سعی میکنم بفهمم نمیشه!

صدای نگار :بچه ها این کیه؟!؟! رضوانو صدا می کنه :رضوان! رضوان چاقالو!  الهه باهاش هم صدا می شه و با هم رضوانو صدا می کنن!

ایشاالله بچه شما اینجوری بشینه رو پاتون!

یه صدای ترکیدگی میاد و الهه می زنه زیر خنده!

صدای رضوان به صورت گنگی میاد! نگار در جوابش میگه :نه! دارم میگم ایشاالله بچه خودت این شکلی بشه.  منظور از این شکلی شکل ریحانه دختر سرایدار مدرسه است که وسط کلاس شیمی اومد تو و نشست روی پای حوریه! (بچه از این سن دنبال کسب علمه)

صداها قاطی شده! همه دارن با هم حرف می زنن! صدای اقای تهرانی هم میاد که داره جواب سوال یکی از بچه هارو میده! داره میگه :مثالو ببین! این به خودیه خود بخار آبه اما اگه گرما ببینه........

صدای الهه که به سبک جاهلهانه ای داره میگه:چیه؟! چیه؟!

حالا صدای پچ پچ میاد و بعدش خنده ی بلند نگار و الهه!

وای خدا! خیلی ساده اس!

شکوفه داره بازم حرف می زنه اما بازم واضح نیست چی میگه! رضوان بهش میگه: کی؟! سحر؟!

نگار می زنه زیر خنده! الهه مثل منگلا می گه: نمی دونم!

ببین اینجا ۳ تا دون دونه! دون دونه؟! خطاب به خود دون دونها میگه: دون دون! کجایی دون دون؟!

نگار داره براش توضیح میده که چه جوری mp3 رو تو جامدادی جاسازی کنه !دون دون هم قسمتیه که صدا ازش رد میشه!

 

به به! بالاخره صدای شکوفه واضح شد! در ادامه ی حرف الهه میگه: دون دون! الهه از خودش صدای گربه در میاره و بعدش میگه: یه بار دیگه بگو رضوان ! رضوان میگه: بچه ها یاد بچگیا امیر افتادم! با یه لحن مادرانه ای اینو میگه! در صورتی که همه ی ما می دونیم وقتی امیر داداشش بچه بوده خود رضوانم هنوز حرف زدن بلد نبوده!

الهه داره با mp3 کشتی میگیره واسه همین جز صدای تق تق حدود ۳ دقیقه صدای دیگه ای شنیده نمیشه!

۳ دقیقه بعد....

سلام!

الهه زیر صدا میره: کوووووووووووووووفت

صدای آقای تهرانی : ببینید حالا ما گفتیم واکنش...یه صدای انفجار که به علت پرت شدن جامدادی حامل mp3روی زمینه ......به صورت ۵۰٪ .ما گفتیم به این واکنش میگن چی؟! صابونی شدن!

صدای الهه و آقای تهرانی قاطی شده! "صابونی شد هه هه   بنابراین به این وا پخ پخ پخ  میگن درنگو بهش  محیط قلیایی نه !

خب ببینم این اگر آبکافت بشه چی میده؟!  

رضوان که حواسش به همه جا هست جواب میده الکلی ۳ عاملی!

اما جواب دو تا اسید میشه! رضوان ضایع شد! هه هه هه!

آقای تهرانی هم چنان مشغول علم اموزیه و صداش میاد. نگار با یه لحن کلافه: اه! چقدر حرف می زنه!

صداش میره و فقط گاهی این کلمات شنیده میشه موبایلش............قاطیه بابا.............حیف کچل.......آزمون سراسری!

بازم صدای تق تق و به هم خوردن خودکارا تو جامدادی ! حالا جامدادی دست به دست میشه به دستور الهه!

اول میره دست شکوفه ! شکوفه خیلی سر خوشانه میگه:دون دون!

حالا نوبت رضوانه! سلام! خوبی؟! آروم و تند اینو میگه!یه بار دیگه تکرار میکنه: سلام خوبی؟! دوباره: بازم سلام! خوبی؟! سرفه می کنه و صداشو صاف میکنه!

بچه ها این اسمش چی میشه؟! (ماشاالله به این همه پرحرفیه آقای تهرانی عزیز )

حالا رضوان شروع می کنه با لحن گوینده ی راز بقا: آدمهای چاق اینجان! همه اشون چاق! اینجا راز بقاست! اینجا حیوانات زیادی زندگی می کنن (دور از جونمون) اما همه اشون چاقن! همه اشون چاقن!(بار دوم واسه تاکید جمله اشو محکمتر میگه) آقای تهرانی از همه اشون چاقتره . اینجا راز بقاست!

ببین این چه جوری بوجود میاد! خوب گوش کن! (بنده خدا نمی دونه ما اصلا گوش نمی دیم که حالا بهتر و خوب گوش کنیم)

صدای طبل اومد یه لحظه!

صابونها عرض کنم به حضور شما.....

 عرض کن جانم! عرض کن!(با صدای آروم)

چی میگه  آقای تهرانی؟!

چیکار داری چی میگه؟! موزیک متنه دیگه!

شکوفه خطاب به آقای تهرانی:بعد صابون مایع با صابون جامد فرقش همینه؟!

یکی که نمی دونم کیه میگه: "فرقش تو قیمتشه."  معلومه هر کی هست دستش تو خرجه!

۲ دقیقه جز صدای آقای تهرانی و پچ پچ بچه ها صدای دیگه ای نمیاد!

۲ دقیقه بعد........

چه غلطی داری میکنی؟! (خطاب به نگار)

بحث درسی از صابونها رسیده به استر!

وای اینقدر دلستر لیمویی دوست دارم!

چه ربطی داشت؟!

آقای تهرانی گفت دلستر الان ! (با یه لحن مظلوم)

استر! (با صدای بلند می خنده)  تو به شیمی هیچ امیدی نداشته باش تو کنکور نگار!

ها؟!

صدای خش خش!

دون دون! (این شکوفه دست بر دار نیست)

دوباره جامدادی می افته دست رضوان اما نمی دونم چیکار میکنه که دیگه هیچ صدایی شنیده نمیشه!

 

                                                       تمام......

 

پی نوشت : این آپ زحمتش به دست نگار قصه ی ما بوده ! تشویق ! ممنونم !

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 17:44 توسط shell2| |

در آغاز هیچ نبود، کلمه بود و آن کلمه خدا بود.

و کلمه، بی زبانی که بخواندش، و بی اندیشه ای که بداندش، چگونه می تواند بود؟

و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود،

و با نبودن، چگونه می توان بودن؟

و خدا بود و، با او، عدم،

و عدم گوش نداشت،

حرفهایی هست برای گفتن،

که اگر گوشی نبود، نمی گوییم،

و حرفهایی هست برای نگفتن،

حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آرند.

حرفهایی شگفت، زیبا و اهورایی همین هایند،

و سرمایه ماورایی هرکسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد،

حرفهای بیتاب و طاقت فرسا،

که همچون زبانه های بیقرار آتشند،

و کلماتش، هریک، انفجاری را به بند کشیده اند،

کلماتی که پاره های بودن آدمی اند...

اینان هماره در جستجوی مخاطب خویشند،

اگر یافتند، یافته می شوند...

و ...

در صمیم وجدان او، آرام می گیرند.

و اگر مخاطب خویش را نیافتند، نیستند،

واگراوراگم کردند، روح راازدورن به آتش می کشندو، دمادم، حریق های دهشتناک عذاب

برمی افروزند.

و خدا، برای نگفتن حرفهای بسیار داشت،

که در بیکرانگی دلش موج می زد و بیقرارش می کرد.

و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد؟

هرکسی گمشده ای دارد،

و خدا گمشده ای داشت.

هرکسی دوتاست و خدا یکی بود.

هرکسی، به اندازه ای که احساسش می کنند، هست.

هرکسی را نه بدانگونه که هست، احساس می کنند.

بدانگونه که احساسش می کنند، هست.

انسان یک لفظ است،

که بر زبان آشنا می گذرد،

و بودن خویش را از زبان دوست، می شنود..

هرکسی کلمه ای است:

که از عقیم ماندن می هراسد،

و در خفقان جنین، خون می خورد،

و کلمه مسیح است،

و در آغاز، هیچ نبود،

کلمه بود،

و آن کلمه، خدا بود

دکتر علی شریعتی

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 19:48 توسط shell2| |


Design By : Night Skin